تاريخ : یکشنبه ۱۰ اسفند۱۳۹۳ | 13:51 | نویسنده : آزاده

با تو نگفته بودم از گریه های هر شب!!
عشقت نشسته بر دل جانم رسیده بر لب
جانم رسیده بر لب
من بی تو سرگردان من بی تو حیرانم
شرحی ز گیسویت حاله پریشانم
بی تابم این شب ها بی خوابم ای رویا
از تو چه پنهان من گم کرده ام خود را
پیدایم کن شیدایم کن
آزادم کن از این سکوته بی پروا
پیدایم کن شیدایم کن
آزادم کن از این سکوته بی پروا

 

♫♫♫♫♫♫

 

بی تابم این شب ها بی خوابم ای رویا
از تو چه پنهان من گم کرده ام خود را
چشمی بگشا بشکن شب را
تا باتو بگذرم از این همه غوغا
پیدایم کن شیدایم کن
آزادم کن از این سکوته بی پروا
پیدایم کن شیدایم کن
آزادم کن از این سکوته بی پروا



تاريخ : شنبه ۲۵ بهمن۱۳۹۳ | 22:1 | نویسنده : آزاده
 

این روزها ﺩﻭﺭﻩ ﺩﻭﺭﻩ ﻯ ﮔﺮﮒ ﻫﺎﺳﺖ !


ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ …


ﻣﯽ ﭘﻨﺪﺍﺭﻧﺪ ﺩﺷﻤﻨﯽ !


 ﮔﺮﮒ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ …


 ﺧﻴﺎﻟﺸﺎﻥ ﺭﺍﺣﺖ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺷﺎﻧﯽ !


 ﻣﺎ تاوان


 ﮔﺮﮒ ﻧﺒﻮﺩﻧﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺩﻫﻴﻢ

 



تاريخ : پنجشنبه ۱۸ دی۱۳۹۳ | 23:18 | نویسنده : آزاده
 

 

یکــــــــــ بار که تنــــــــــها بمانی

 

یکــــــــــ بار که بشکنـــد دلتــــــــــ

 

غرورتــــــــــ

 

اعتمادتــــــــــ

 

همین یکــــــــــ بار کافیســـت

 

تا یکــــــــــ عمـــر

 

از پشتــــــــــ نگاهـــی ترک خورده به آدمهــا بنگری ...!

 

همین یكــــــــــ بار كافیســـت

 

تا دیگر هیــچ نگاهــــــــــی دلتــــــــــ را نلرزانـــد ...



تاريخ : پنجشنبه ۲۷ آذر۱۳۹۳ | 23:51 | نویسنده : آزاده

زیر باران…زیر شلاق های بی امان پاییزه اش…ایستادم و چشم دوختم به ماشینهای رنگارنگ و سرنشین های از دنیا بی خبرشان…! دستم را به جایی بند کردم که مبادا بیفتم و بیش از این خرد شوم…بیش از این له شوم…بیش از این خراب شوم…!
صدای بوق ماشینها مثل سوهان…یا نه مثل تیغ….! یا نه از آن بدتر…مثل یک شمیشیر زهرآلود…! روحم را خراش میدادند.سرم را به همانجایی که دستم بند بود و نمی دانستم کجاست…تکیه دادم…! آب از فرق سرم راه می گرفت…از تیغه بینی ام فرو می چکید و تا زیر چانه ام راهش را باز می کرد…! از آن به بعدش را…نمی دانم به کجا می رفت…!
همهمه اوج گرفت…دهانم گس شد…عدسی چشمانم سوخت…گلویم آتش گرفت…خشکی گردنم بیشتر شد…اما سر چرخاندم و دیدم که ماشین سیاه ایستاد…سیاه بود دیگر…نبود؟خواستم تحمل کنم…خواستم به چشم ببینم بلکه باورم شود…خواستم خاطره این ماشین سیاه تا ابد در ذهنم حک شود…اما نتوانستم…درش که باز شد تاب نیاوردم….کامل چرخیدم…پشت سرم را به همان تکیه گاه کذایی چسباندم….لرزش فکم را حس می کردم…حالا…یا از گریه و بغض…و یا از خیسی لباسها و سرمای آذر ماه…!دستانم را بغل گرفتم و چشم بستم…چشم بستم روی همه زشتیهای این دنیا…روی این دنیا…!
پایان خط…خط پایان….همانکه می گویند آخر زندگی ست…همان تلخی دردناکی که هیچ کس نمی خواهد باورش کند…همان سوت دقیقه نود…اینجاست…! همینجا…درست همین جایی که من ایستاده ام…! می دانی چرا؟
چون امروز اسطوره مُرد…!!!



تاريخ : سه شنبه ۱۳ آبان۱۳۹۳ | 23:34 | نویسنده : آزاده

زندگی فردا نيست،
زندگی امروز است، زندگی قصّه ى عشق است و اميد، 
صحنه ی غمها نيست...
به چه می انديشی؟ 
نگرانی بیجاست،
عشق اينجا و تو اینجا و خدا هم اينجاست..
پای در راه گذار،
راهها منتظرند،
تا تو، به هر جا كه بخواهی برسی،
پس رها باش و رها باش و رهاااا
تا نمانَد قفسی.



تاريخ : جمعه ۲۵ مهر۱۳۹۳ | 4:15 | نویسنده : آزاده

دلم می خواهد نامت را صدا کنم !
یک طور دیگر!
جوری که هیچ کس صدایت نکرده باشد !
یک طور که هیچ کس را صدا نکرده باشم !
دلم می خواهد نامت را صدا کنم !
یک طور که دلت قرص شود که من هستم
یک طور که
دلم قرص شود که با بودن من ، تو هم هستی . . .!



تاريخ : دوشنبه ۷ مهر۱۳۹۳ | 23:59 | نویسنده : آزاده
چه حرف بی ربطیست که مرد گریه نمی کند
    گاهی آنقدر بغض داری که فقط باید مرد باشی تا بتوانی گریه کنی…

q9j8dniwdl7vgyhclxyf.jpg



تاريخ : جمعه ۴ مهر۱۳۹۳ | 16:0 | نویسنده : آزاده
سلام ای آشنا.... نميدانم ولی عجيب برای من آشنا هستی... 

حس غريبی نسبت به تو دارم.....

گويی سال هاست به تمنای نگاه زيباييت دم ميزنم....

خيلی برای من آشنا هستی...

گويی ساليان است كه با هم چنين عياق بوده ايم.... 

نميتوانم مقصود كلام را در اين جملات خلاصه كنم... 

احساس شگفتی را كه در زير اين كلمات ساده 

و پيش پا افتاده پنهان كرده ام درياب...

ای آشنای غريب!!

گويی خدا مارا برای هم آفريده است..

چرا اين روزگار مرا جدا از تو رانده است!!

نه اين يك اتفاق ديگر است, يك حاده زيبا...

اكنون من در اين سرزمين غريب, هر لحظه را به اميد وصالت دم ميزنم.... 

در پستوی اتاق تاريكم در حال گريستن هستم, سقف اين

اتاق لحظه ای هزار بر روی سرم آوار ميگردد, درست مثل رويای با تو بودن.... 

در ميان اين لحظات كه زندگی را برايم زندانی ساخته است اسيرم...... 

زندانی از جنس نبودنت..... 

در ميان اين قفس تنگ به دنبال آزادی و آزادی با من و تو رغيب است....

چشمها را به ناپيدا ندوز فرصت برای گذشتن نيست!! 

دستان خالی ام را درياب كه همواره دستان تشنه دستان توست......!!!



تاريخ : شنبه ۱ شهریور۱۳۹۳ | 5:53 | نویسنده : آزاده

قانون تو تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق و

عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست

چه قانون عجیبی چه ارمغان نجیبی

و چه سرنوشت تلخ و غریبی

که هر بار ستاره های زندگی ات را با دستهای

خود راهی آسمان پر ستاره امید کنی

وخود در تنهایی وسکوت با چشمهایی خیس از غرور

پیوند ستاره ها را به نظاره بنشینی و

خموش و بی صدا به شادی ستاره های از تو گشته جدا دل خوش کنی

وباز هم تو بمانی وتنهایی و دوری

و باز هم تو بمانی و  یک عمر صبوری .......! 



تاريخ : جمعه ۱۷ مرداد۱۳۹۳ | 13:52 | نویسنده : آزاده
زیادی خوبی نکن !

انسان است ،

فراموشکار است ...!

از تنهاییش که در بیاید ،

تنهاییت را دور میزند !

پشت می کند به تو ،

به گذشته ات ...!

حتی روزی میرسد که به تو هم میگوید :

شما !؟